طنز از تاياق
شنبه، 17 دي 1384
يکي بود ، يکي نبود . در زمانهاي نه چندان دور، درخت
تنومندي بود که سايه هايش روي نيمي از کره زمين را پوشانده بود
و شاخه هايش نيز پر از آشيانه پرندگان.
کسي فکر نمي کرد که ريشه اين درخت کرم زده باشد،
از اين رو حرف باغبان پير نيز خنده آور و مضحک به نظر ميرسيد . از قضا تنه تنومند
اين درخت ديگر ياراي ايستادن نداشت و افتاد. تخم گنديده اي از لابلاي لانه اي بر
زمين غلطيد واز ميان آن موجود عجيب وغريبي پديدار گشت. اين موجود عجيب ، شروع کرد
به رشد ناموزون و داشت به هيولايي تبديل ميشد و مردم از ترس اينکه سرشان را بر دار
نبينند ، آن را "سردار" نام نهادند .
زندگي بدون سايه در صحراي گرم وسوزان طاقت فرسا
بود. ازاين رو تصميم گرفت آلونکي براي خود برپا سازد. همه چيز آماده بود و هيولا
بدون اينکه بستر را پاک کند ، آلونک را درست برجاي درخت قبلي نشاند که کرمهاي زيادي
زير آن مي لوليدند . روزی
خواب ديد که با بالهاي ناقصش پرواز ميکند، باورش شد و رفت جستجو کرد که هم کيشانش
چگونه پرواز ميکردند ، به نتيجه عجيب و غريبي رسيد که ميبايست آييني داشته باشد،
"فرشتگان" بر او نازل شدند و او جزء "پيامبران" تشريحي (داراي کتاب آسماني) در آمد
و حتي آن را براي ارشاد موجودات کرات ديگر نيز فرستاد و يکي از احکام خوب او همانا
مهمان نوازي و بخشش بود.