Turkmensahra

  ترکمنصحرا

تاراج گاز...


طنز از تاياق
شنبه، 17 دي 1384  
 
يکي بود ، يکي نبود . در زمانهاي نه چندان دور، درخت تنومندي بود که سايه هايش  روي نيمي از کره زمين را پوشانده  بود  و شاخه هايش نيز پر از آشيانه پرندگان.
کسي فکر نمي کرد که ريشه اين درخت  کرم زده باشد، از اين رو حرف باغبان پير نيز خنده آور و مضحک به نظر ميرسيد . از قضا تنه تنومند اين درخت ديگر ياراي ايستادن نداشت و افتاد. تخم گنديده اي از لابلاي لانه اي بر زمين غلطيد واز ميان آن موجود عجيب وغريبي پديدار گشت. اين موجود عجيب ، شروع کرد به رشد ناموزون و داشت به هيولايي تبديل ميشد و مردم از ترس اينکه سرشان را بر دار نبينند ، آن را "سردار" نام نهادند .
زندگي بدون سايه  در صحراي گرم وسوزان طاقت فرسا بود. ازاين رو تصميم گرفت آلونکي براي خود برپا سازد. همه چيز آماده بود و هيولا بدون اينکه بستر را پاک کند ، آلونک را درست برجاي درخت قبلي نشاند که کرمهاي زيادي زير آن مي لوليدند .
روزی خواب ديد که با بالهاي ناقصش پرواز ميکند، باورش شد و رفت جستجو کرد که هم کيشانش چگونه پرواز ميکردند ، به نتيجه عجيب و غريبي رسيد که ميبايست آييني داشته باشد، "فرشتگان" بر او نازل شدند و او جزء "پيامبران" تشريحي (داراي کتاب آسماني) در آمد و حتي آن را براي ارشاد موجودات کرات ديگر نيز فرستاد و يکي از احکام خوب او همانا مهمان نوازي و بخشش بود.


 [ نسخه قابل چاپ ]  [ اين متن را با ايميل بفرستيد ]       [ بازگشت به صفحه اول ]

استفاده از مطالب اين سایت با ذکر منبع بلامانع مي باشد