Turkmensahra

  ترکمنصحرا

دولت عشايري احمدي نژاد!


طنز از تاياق
چهارشنبه، سوم اسفند 1384
 
در طول شش ماه گذشته هيات دولت احمدي نژاد از شش استان ديدن کرده است. "بشرط اينکه هوا خراب نشود نوبت استان گلستان (ترکمنصحرا ) است" که هيات دولت هفتاد ميليوني شرفياب ميشوند و جلسه اي جهت محروميت زدايي تشکيل خواهند داد . قبل از ورود ايشان هيأت استقبال تشکيل  و تدارکات لازم را ديده است و در بين ترکمنها نيز شايد افرادي بر طبق آيين مهمان نوازي ، شتري يا گوسفندي زير پايش قرباني کنند تا تيرشان به خطا نرود و نيم نگاهي به خواسته هايشان بياندازند ، يکي از خواسته هاي  مشترک و ديرينه  مردم استان گلستان را اتصال راه آهن گرگان به مشهد اعلام کرده اند .
 
تاياق معتقد است که چشمش از اين هيأت  آب نمي خورد زيرا خاطره اي دارد که بعضي از آدمها به غلط نقش حضرت خدر يا الياس را  بازي ميکنند.
 
ماه رمضان  بود و شب قدري و در اين شب مقدّس ممکن بود حضرت خدر در مقابل خلوص نيّت کسي ملاقاتش کند و تمام خواسته هايش را بر آورده کند، آري از پير و جوان گرفته و حتي بانوان نيز در بين خود گروههايي تشکيل ميدادند و تا صبح مي نشستند. در چنين شب مقدّسي، آق مراد در منزل تنها مانده  و سرش زده بود تا با يک ملافه سفيد در مقابل کسي ظاهر شود تا نقش حضرت خدر را بازي کند و براي عملي ساختن طرحش  عازم مکاني ميشود که در آن دوستانش شب قدر بر پا کرده اند و در يک  شب مهتابي زير سايه درخت توت منتظر ميماند تا کسي بيرون بيايد و سر انجام در نيمه هاي شب مخي جان براي توا لت بيرون ميزند و آق مراد يواش ، يواش به آن نزديک ميشود و مخي جان با ديدن موجودي متحرک و سفيد پوش زبانش ميگيرد ولي آق مراد  دلداري ميدهد تا آرام باشد  و نترسد زيرا  حضرت خدر در مقابلش است و حالا وقتش است که آرزويي دارد بگويد  تا برآوردش کند .، مخي جان به خود مي آيد و مي گويد اگر ممکن است کمکم کن تا صاحب خانه اي شوم که دويست متر مکعب باشد و نماي جلويش هم مرمر باشد. آق مراد (خدر ) ميگويد غصه نخور ولي فراموش نکن که دم درت گاو نري داري به رنگ خاکستري که با قرباني کردن آن  ضيافت بزرگي  بر پا کن و اين راز را بر هيچکس بر ملا مکن و حالا بدون اينکه پشت سرت را نگاه کني از اينجا دور شو و سپس روانه خانه ميشود  و خلاصه شبها و روزها از پي هم ميگذرند و آق مراد نيز از يادش ميرود تا بگويد که شوخي کرده است. روزي خبر ميرسد که مخي جان  گاوش را کشته و ضيافتي بزرگ بر پا کرده است که کل اهالي سر سفره نشسته و آق مراد نيز سر ميرسد و به مخي جان تبريک مي گويد و بعد از گذشت شش ماه از اين ماجرا، آق مراد لبخند زنان به مخي جان ميگويد من براي شما آجر و ماسه فرستاده بودم تا خانه بسازي، بگو ببينم تا کجاي کار پيش آمده اي.  مخي جان  با لکنت زبان مي پرسد: کدام آجر را ميگي ؟ آق مراد پاسخ مي دهد: شب قدر را ميگم ،  قول داده  بودم تا برايت خانه اي  بسازم .
 
آري چنين بود که آرزوهاي ديرينه مخي جان بر باد ميرود و تمام رشته هايي که بافته بود پنبه ميشود . به اميد روزي که سرنوشت مخي جان بر سر هيچ ترکمني نيايد .آمين!


 [ نسخه قابل چاپ ]  [ اين متن را با ايميل بفرستيد ]       [ بازگشت به صفحه اول ]

استفاده از مطالب اين سایت با ذکر منبع بلامانع مي باشد