طنز از تایاق
چهارشنبه 17
اسفند 1384دانش آموز مدرسه بوديم که يادمان دادند هر روز صبح بعد
از دعاي صبحگاهي به چند کشور خارجي دعاي بد بکنيم يعني مرگشان را از خدا بخواهيم
و با دادن فحش آبدار بر ضد ولايت فقيه وارد کلاس ميشديم ، هيچوقت نپرسيديم که ضد
ولايت فقيه کيست. سر انجام
دبير ديني ما که آخوند محترمي بود گفت: يعني مرگ بر خودمان، ولايت فقيه در مذهب ما
جايي ندارد و نمي پذيريم .حالا بگذريم که 27 سال است با دعاي مرگ بر خود به کلاس
درس ميرويم.
از شما چه پنهان آتش زدن پرچم را نيز در مدرسه يادمان
دادند. 22 بهمن بود ، طبق معمول براي بزرگداشتش جشني مي گرفتيم ، گوسفندي سر بريديم
و آب گوشتي پختيم و اهالي روستا آمده بودند تا تماشا کنند چه چيزهاي جالبي به فرزندانشان
ياد داده ايم. در جلوي مدرسه فضاي بزرگي بود، ده متر پارچه سفيد گرفتيم و آن
را با رنگهاي قرمز و ستاره هاي آبي به شکل پر چم آمريکا درآورديم تا در حضور
مردم و دانش آموزان به آتش بکشيم.
پير مردي از آن گوشه کنار خودش را به جلو کشاند تا
چيزي بگويد، زبانش به زحمت در دهانش مي چرخيد و گويا چيزي در دهانش بود، پرسيدم :
"چيزي ميخواستيد بگوييد؟" پير مرد رفت به گوشه اي و دوباره بر گشت و با دست چپش آب
دهانش را پاک کرد و گفت: "حيف نيست چيز تازه اي را به آتش ميکشيد؟" اشاره کرد
به پرچم رنگ و رو رفته اي که بر فراز ميله مدرسه آويزان بود و ادامه
داد: "حالا نمي شه آن يکي را آتش زد؟" دم گوشش گفتم : "تا ترا به جاي پرچم آويزان
نکنند، آب گوشت را بخور و بزن به چاک."
نتيجه گيري اخلاقي : به آتش کشيدن پرچم راه درست گفتمان
نيست.